تبليغاتX
zendegi ba tame avishan
زندگی با طعم من !!!
"می گن از بالا به مشکلت نگاه کن"

من می گم از پایین نگاش کن!

 نه از راست نگاش کن!

نه از چپ!

اصلا از هر طرف که می خوای نگاش کن!

فقط تو رو خدااااااااااااااااااااااااا

 کوچک ببینش.

+ نوشته شده در  89/03/26ساعت 12 بعد از ظهر  توسط Avishan  | 

چیزی بلد نیستم تا تو رو دلداری بدم.

خدا به موقع می رسه فقط به این معتقدم.

این یعنی ما هیچ وقت به دلداری نیاز نداریم چون خدا همیشه هست و درنتیجه یعنی هیچ مشکلی وجود نداره

خوش باشیداما سرخوش نه.

+ نوشته شده در  89/01/26ساعت 9 قبل از ظهر  توسط Avishan  | 

(متذکر می شم امروز ماله خیلی وقت پیشه اما اون موقع  وقت نشد بنویسمش)امروز بعد ازکنتر ل سریع از دانشگاه اومدم بیرون و سوار تاکسی شدم که به کلاس زبانم برسم .راننده 2 تا مسافر داشت  و دربه در یک مسافر دیگه بود و برای همه بوق می زد

بوق بوق

انگار بلاخره یکی می خواست سواربشه .

پیرمردی که ی آیینه تو بغل داشت .

-سلام می خوام برم کارخانه ر وغن نباتی.

-من میرم دوم.

-از جشنواره دیگه،همونه.

بعد از رد  کردن چند تا پیچ و جاده پیرمرد گفت:

-من همین جا پیاده می شم.

اما اونجا هیچ کارخونه ای نبود فقط یک سوپر مارکتی بود که تبلیغات سردرش روغن بود البته نه روغن نباتی بلکه روغن مایع!

این تنها اتفاق بامزه راجع به اون پیرمرد نبود از اون جالب تر این بود که ......

300 تومان کرایه به راننده داد و راننده ی 100 تومانی بهش برگردوند و گفت این دیگه لازم نیست .

پیرمرد اون قدر خوشحال شده بود که اگر به من یک میلیون تومان بدن اون قدر خوشحال نمی شم .توصیف شادیش واقعا برام سخته .خنده ای می کرد که انگار بال در آورده و داره پرواز می کنه .اون قدر ذوق کرده بود که راننده بعلاوه ما همه مسافرها توی تاکسی خندیدیم.

یعنی شادی رو چه طور میشه معنی کرد؟؟

به قول شاملو :

     زیستن سخت ساده است و پیچیده نیز هم.

+ نوشته شده در  89/01/15ساعت 11 بعد از ظهر  توسط Avishan  | 

گاهی وقتا لازم نیست سر بلند کنی تا

آسمون رو ببینی!میتونی انعکاس همش رو

تو ی چاله کوچیک آب ببینی.

+ نوشته شده در  88/12/02ساعت 0 قبل از ظهر  توسط Avishan  | 

با ی تیکه نون بربری می شه دل کلی بچه رو به دست آورد.

تو خیابون راه می رفتم .حالم بد بود . فکر می کردم که خیلی خیلی حالم بده  انگار عشقم رو بالا آورد ه باشم ،عشق به هر چیز و هر کسی !

(وقتی تو ی روز دو تا غیبت بخوری ی امتحان که 10 نمره از پایان ترمت رو داره رو گند بزنی وکلی پیش ی نفر تحقیر شی این احساسس خیلی هم دور از ذهن نیست.)

اما وقتی تو مترو دیدم که ی   خانم با  قسمت کردن نون بربریی که دستشه بین بچه های تو واگن  ،چه طور جواب نگاههای پر حسرتشون رو داد و لب خند رو به لبهاشون آورد .احساس کردم که عشقم دوباره متولد شد .

ی تیکه نون بربری هم می تونه عشق بورزه پس چرا من نتونم !

من از احساسات پر وخالی میشم....

+ نوشته شده در  88/09/05ساعت 8 بعد از ظهر  توسط Avishan  | 

  این چه طعمی میتونه باشه؟وقتی تو هوای سرد با کلی لباس بشینی و بخوای با یک کافی میکس داغ سرما رو از خودت دور کنی، اما با هر جرعه از این کافی میکس شیرین ،فقط تلخی قهوه اش رو احساس کنی و سرمایی که از  نوک پات به سمت سرت هجوم می بره .   یعنی این طعم ناب زندگیه که من احساس می کنم یا فقط زیادی دارم  مزه مزش میکنم ! شایدم  دارم طعم احساساتم رو می چشم .هر چی که هست من فقط می دونم تلخ   اونقدر تلخ که فکر نکنم بتونم حضمش کنم.انگار این تلخی  همیشه با من باقی می مونه...

+ نوشته شده در  88/08/26ساعت 3 بعد از ظهر  توسط Avishan  | 

دو دختر در  دستشویی دانشگاه مشغول صحبت اند (در کنار آیینه مشغول آرایش اند .):

-          تو اینترنت خوندم  خط لب دیگه مد نیست .

-          نه این طوری نیست اگر یک رنگ دیگه  باشه مد نیست  ولی اگر رنگ خود  رژت باشه  وپله ای باشه  خوبه و اشکالی نداره .

-         ولی من فکر کردم این طوری هم نباید  خط لب کشید .

-          نه این که من می گم

-          ...

-          ...

من دیگه دستشویی را ترک می کنم .

دارم از سلف به سمت انجمن می رم و پشت من دو پسر در حال حرکت اند.

-          آره امروز نوبت دکتر دارم.

-          دکتر  !مگه  مریضی؟

-          نه ، دکتر مو

-          مگه موهات کم پشته؟

-          نه ، ریزش داره البته این قد که می ریزه طبعیی، نیست موهام بلند باید تقویتش کنم.

-          ...

-          آره پیش که بودم بیشتر می ریخت .توهم باید از تقویت کننده استفاده کنی.

-          ...

آنها  مستقیم می روند ومن مسیرم از آنها جدا می شه.

+ نوشته شده در  88/08/07ساعت 7 بعد از ظهر  توسط Avishan  | 

چرا نشد چیزی بنوییسم !!!!!!!!!!!!!!

یعنی وقت نداشتم یا حرفی که ارزش نوشتن داشته باشه؟؟؟؟؟؟؟

دوستون دارم پس همتون مواظب دوستای من باشید

+ نوشته شده در  88/07/22ساعت 2 بعد از ظهر  توسط Avishan  | 

تصور کردن واقعا کار سختیه البته اگه دقیق انجام بشه !

مثلا تصور کردن ی مورچه روی ی دیوار سفید خیلی سخته اونم بدون عینک (شماره ی چشم من 3.75 می باشد.)

پ س. من حتی ترجیح می دم تو خوابم هم عینک بزنم تاخوابم رو واضح تر ببینم  : دی

+ نوشته شده در  88/06/24ساعت 1 قبل از ظهر  توسط Avishan  |